شبیخون خورده را می مانم و...
شبیخون خورده را می مانم و میدانم این را هم
که میگیرد ز من جادوی تو ،چون عقل، دین را هم!
تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من به آسانی
دلم را، گر حصار خود کنم دیوار چین را هم
تو مثل سرنوشتی! غیر تو با من نخواهد بود
اگر پنهانی از تو بسپرم دور زمین را هم
چرا باید جز این باشد؟ چرا جز این بخواهم من؟
چرا باید به ناخوش بگذرانم خوشترین را هم!
خوشا با تو ، خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو
که من برچیده ام از جامه جان آستین را هم
تو دور آخری ، هم مستی و هم راستی داری
بپرس از می شناسان قیمت این ته نشین را هم
من آن دردم که باقی مانده ام از باده ی پیشین
بگــــردان تا بگــــردم با تو دور واپسين را هم
محمد علی بهمنی"


لیلی زیر درخت انار نشست