شبیخون خورده را می مانم و...


شبیخون خورده را می مانم و میدانم این را هم
که میگیرد ز من جادوی تو ،چون عقل، دین را هم!

تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من به آسانی
دلم را، گر حصار خود کنم دیوار چین را هم

تو مثل سرنوشتی! غیر تو با من نخواهد بود
اگر پنهانی از تو بسپرم دور زمین را هم

چرا باید جز این باشد؟ چرا جز این بخواهم من؟
چرا باید به ناخوش بگذرانم خوشترین را هم!

خوشا با تو ، خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو
که من برچیده ام از جامه جان آستین را هم

تو دور آخری ، هم مستی و هم راستی داری
بپرس از می شناسان قیمت این ته نشین را هم

من آن دردم که باقی مانده ام از باده ی پیشین
بگــــردان تا بگــــردم با تو دور واپسين را هم
    

                                                                      محمد علی بهمنی"

بسیار خسته ام

 
بسيار خسته ام

از زندگی و این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
آخ و کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

 

"محمد علی بهمنی"  

 

دريا

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است

اكسير من، نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است!

دريا و من چه قدر شبيه ايم ، گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست

 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست!

امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست

 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش، ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست...


"محمد علی بهمنی"