64 - برای تماشا خوش آمدی...

 

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی
بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی...

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی



                                                شاعر: استاد فاضل نظری

 

 

63

در قلب من اگر هوسی دیده‌ای بگو
یك لحظه جای پای كسی دیده‌ای بگو

روراست با تو حرف زدم ، در كلام من
گر نكته‌های پیش و پسی دیده‌ای بگو

دیریست در هوای دلم پر نمی‌زنی
در دست من اگر قفسی دیده‌ای بگو

از من كه در تو با دل و جان ذوب می‌شوم
نزدیك‌تر به خود چه كسی دیده‌ای ؟ بگو

پیداست ریگ‌های كفم ، بس كه روشنم
در رود من تو خار و خسی دیده‌ای بگو

تو نونهال عمر منی گر به چشم خود
با من تو قیچی هَرَسی دیده‌ای بگو



شاعر : محسن یاری

 

62

 

دو مسافر دو روبرو با هم ، در قطاری پُر از بهار امشب
هیچ کس نیست مثل ما خوشبخت ، در تماشای روزگارامشب

در نگاهت ستاره ها روشن ، در سکوتت اشاره ها خاموش
راهمان کهکشان لبخند است ، خوش به حال من و قطار امشب!

مقصد این مسافران راه است ، مقصد ما فراتر از ماه است
می برم با خودم تو را تا عشق ، روی یک اسب بالدار امشب

ابر های سپید ، خانه ی توست ، « باز باران » پر از ترانه ی توست
این هوای مدیترانه ی توست ، در غزل های من ببار امشب

رقص خودکار نور در دستم ، دفتر شب مرا ورق زده است
می نویسم برای چشمانت ، شعرهایی به یادگار امشب

این سفر نیست ، باغ رویایی است ، سیب دستان تو تماشایی ست
کندوی خنده ات مربایی است ، می چکد از لبت انار امشب

ای قطار از درنگ شب رد شو ، مرد دهقان به خانه برگشته ست
کوه اگر ریخت ، می شود از او ، بگذری مثل آبشار امشب

دو مسافر ، دو روبرو با هم ، زیر لب باز شعر می خوانند
عشق در ایستگاه آخر خود ، می کشد باز انتظار امشب...

 

شاعر: حامد حسین خانی

 

61

 

امشب که من به خون جگر غوطه میخورم
او در میان حلقه ی گلها نشسته است
با ناز تکیه داده به بازوی دیگری
لبخند پر فسون به لبش نقش بسته است

با هر نوای زیر و بم ساز دلنواز
در دست خود فشارد آن حلقه ی زرش
بوسی زند ز مهر به پیشانی پدر
مادر نهد دو شاخه ی گل در برابرش

داماد سر خوش از اندیشه ی وصال
آرام چنگ برده به گیسوی نو عروس
افروخته است در دل او آتش هوس
آن چشم پر گناه که گوید ، بیا ببوس...

داري بياد آن شب سكر آور خزان؟!
گفتي خوشا كسي كه به عهدش وفا كند
گفتم اگر جدا كند از من فلك تو را
گفتي كه مرگ هم نتواند جدا كند

اي نو عروس چشم شرر بار من هنوز
مفتون عشق و شور و نشاط و گريز توست
آسوده دل به خانه ي شوهر قدم گذار
خوشبخت باش گوهر اشكم جهيز توست

امشب كه رقيب عاطفي را
بي عاطفه ام ، كشي در آغوش
پيراهن هر دومان سفيد است
يعني تو عروس و من كفن پوش...

 

" شاعر:  اسداله عاطفی کرمانشاهی"