57 - تكرار قصه
دختری همچون پری ،از دلبري
بهتر از خورشيد و ماه و مشتري
يك سبد انگور همچون چلچراغ
بر سرش بود و برون آمد ز باغ
تاك پيش سرو قدش خم شده
قدر گل پيش جمالش كم شده
با لب ميگون و با چشمان مست
با نگاهي جام دلها مي شكست
گرچه حُسنش حُسن شورانگيز بود
چشم مستش از حيا لبريز بود
چارقد پوشيده مشكين موي او
زير چــــادر ، ابرِ مــــــاهِ رويِ او
گرچه بر سر چادر كرباس داشت
سنبل گيسوش عطر ياس داشت
مي گذشت از كوچه باغ آن سرو ناز
سرخوش و سرمست و شاد و سرفراز
گوسفندي چند پيشاپيشِ او
قوچي آنجا بود مستِ ميشِ او
همسر آينده ي او در كمين
تا ببيند روي يــــار نــــازنين
نوجوان در انتظار يار بود
طالبِ ديدارِ آن دلدار بود
آستين بالا زد و داماد شد
گوش او پر از مبارك باد شد
سالِ ديگر هم درختان بار داد
هم گل و هم ميوه ي بسيار داد
تاك شد آبستن و انگور زاد
آن پري هم دختري چون حور زاد
بيست سال بعد، آن حوري جمال
با قد و بالاي حـــــدِ اعتــــــدال
يك سبد انگور همچون چلچراغ
بر سرش بود و برون آمد ز باغ
باز ياري در پي آن يــــــار شد
داستان بارِ دگر تكـــــــرار شد...
"مرحوم استاد علي مظاهري - دفتر اين لحظه ها و ثانيه ها"
لیلی زیر درخت انار نشست