دختری همچون پری ،از دلبري
بهتر از خورشيد و ماه و مشتري

يك سبد انگور همچون چلچراغ
بر سرش بود و برون آمد ز باغ

تاك پيش سرو قدش خم شده
قدر گل پيش جمالش كم شده

با لب ميگون و با چشمان مست
با نگاهي جام دلها مي شكست

گرچه حُسنش حُسن شورانگيز بود
چشم مستش از حيا لبريز بود

چارقد پوشيده مشكين موي او
زير چــــادر ، ابرِ مــــــاهِ رويِ او

گرچه بر سر چادر كرباس داشت
سنبل گيسوش عطر ياس داشت

مي گذشت از كوچه باغ آن سرو ناز
سرخوش و سرمست و شاد و سرفراز

گوسفندي چند پيشاپيشِ او
قوچي آنجا بود مستِ ميشِ او

همسر آينده ي او در كمين
تا ببيند روي يــــار نــــازنين

نوجوان در انتظار يار بود
طالبِ ديدارِ آن دلدار بود

آستين بالا زد و داماد شد
گوش او پر از مبارك باد شد

سالِ ديگر هم درختان بار داد
هم گل و هم ميوه ي بسيار داد

تاك شد آبستن و انگور زاد
آن پري هم دختري چون حور زاد

بيست سال بعد، آن حوري جمال
با قد و بالاي حـــــدِ اعتــــــدال

يك سبد انگور همچون چلچراغ
بر سرش بود و برون آمد ز باغ

باز ياري در پي آن يــــــار شد
داستان بارِ دگر تكـــــــرار شد...

                 "مرحوم استاد علي مظاهري - دفتر اين لحظه ها و ثانيه ها"