شاعر تمام ميشود و شعر ناتمام...

 


احساس می کنم که تمامش توهم است
چیزی میان خنده ی مصنوعیت گم است

از راه می رسی و غزل لنگ می زند
با اینکه ماجرای تو از بیت سوم است

این ماجرای شاعر و عشق عروسکی ست
این بار آه ! عروسک من دست چندم است

لبخند می زنی و دلم غنج می زند
دنیای من هنوز همین یک تبسم است

شاعر برای بار هزارم فریب خورد
این قصه عین قصه ی حوا و گندم است

شاعر تمام می شود و شعر نا تمام
فردا که پیکرش سر دستان مردم است...                       

          "سید حسام الدین حسینی"

 

 

پی نوشت:
این ماجرای شاعر و عشق عروسکی است .

 

شکایت هجران


زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ، ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود ؟!
نام حبیب هست و نشان از حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ، ولیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست ؟!

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین ، که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست...


" هوشنگ ابتهاج "


پی نوشت:
اینو باید با صدای دکتر محمد اصفهانی شنید .


زندگی می کنم بدون خودم...




خسته در قعر این سکون خودم
دست و پا میزنم درون خودم

پشت این روزهای تنهایی
تشنه تر میشوم به خون خودم

حجم تنهاییم به وسعت مرگ
زندگی میکنم بدون خودم

گر چه باور نمیکنی اما
کرده نفرین مرا شگون خودم

شاید این آخرین غزل باشد
این که میخوانم از جنون خودم

من که با یک تلنگری آرام
ته نشین میشوم درون خودم...


 " محمدرضا آقاشاهی "