آنم آرزوست...

بنماي رخ ، كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب ، كه قند فراوانم آرزوست
اي آفتاب حسن! ، برون آ دمي ز ابر
كان چهره ي مشعشع تابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست...
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روي موسي عمرانم آرزوست
زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول
آن هاي و هوي و نعره ي مستانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند: « يافت مي نشود ، گشته ايم ما »
گفت: آنچه يافت مي نشود ، آنم آرزوست
يك دست جام باده و يك دست زلف يار
رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست...
" مولانا "
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۸ ساعت توسط بلبل شیدا
|
لیلی زیر درخت انار نشست